![]() |
کوچه های باریک |
![]() |
| کوچه ها باریکن دکونا بستس , خونه ها تاریکن طاقا شکستس |
|
یک اگر با یک برابر بود...
|
|
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید بپاخیزد... به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات برجا ماند و او پرسید:اگر یک فرد انسان٬واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بودو سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زورو زر به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون٬ چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیرورو می شد حال می پرسم٬یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یا اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست... "خسرو گلسرخی" |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|